تبليغاتX
خانه ی دل من جایگاه رفیقان است
شمع می سوزد پروانه بدورش نگران من بیچاره که بی پروانه ام چه کنم
 

با سلام خدمت دوستان قدیمی و جدید.
اگه منو یادتون باشه من رضا.ر هستم که حدود ۱۱ ماه پیش (بخونید یک سال) یه دفه بنا بر تصمیم برای ترک اینترنت، دیگه وبلاگم آپ نشد و به خاطر حجم زیاد درسها دیگه کمتر به اینترنت دسترسی پیدا میکردم، حالا بازم یه دفه ای برگشتم تا بازهم بنویسم!
گهگاهی به اینترنت و سایتها و وبلاگهای مورد علاقم سر میزدم، در حالی که خیلی چیزا عوض شده بود، هیچی عوض نشده بود :
- با توییتر فلان کار را بکنید.
- با فلان برنامه نوییت کنید.
- فلان سایت را فلان سایت خرید.
- با فلان سایت، آدرسهای بلند را کوتاه کنید. :-)
- شونصدتا ابزار قدرتمند برای فلان کار.
- فیس بوک خیلی خوبه !
- گوگل فلان ویژگی را به گوگل ریدر اضافه کرد.
-
- ….
هرکدوم ار خبرای بالا هم ۵-۶بار (بخونید بیشتر) توی سایتای مختلف تکرار شده بودن، در واقع شاید یه زندگی مجازی خسته کننده و کسل.

به هر حال به نظرم دنیای واقعی برای من تو این یک سال جذابیت های بیشتری داشت:
- غرق شدن تو مطالعه کتابهای مختلف.
- ساعتها تفکر سر یه بازی شطرنج.
- عاشق آهنگ های لینکین پارک شدن !
- و همین طور هم کمی درس و دانشگاه !

شاید فکر کنین که خوب میشه همه کارای بالا رو حتی تو زندگی مجاری هم در انجام داد، ولی مطمئنم و به همتون هم اطمینان میدم که این غیر ممکنه، اگه بنا به هر دلیلی از دنیای مجازی خسته شدین، سعی کنید برای یه مدت، هرچند کوتاه هم که شده از دنیای مجازی فاصله بگیرید و کارایی که به خاطر دنیای مجازی از انجام دادنشون محروم بودید رو انجام بدید، مطمئن باشید نه تنها چیزی رو از دست نمیدید، بلکه بعد از مدتها یه تجربه متفاوت میتونه کلی سرحالتون بیاره.

نه مثل خیلی وبلاگهای دیگه، بازم این وبلاگ هرچند وقت یک بار از چیزایی که دوستشون دارم آپ میشه، امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:14  توسط داداش ابی | 

 

 

یادم می آید زمانی که دو عاشق را در کنار هم می دیدم

خنده ام می گرفت و با خود می گفتم : عشق دروغ است ..

همه تلقین است ، عشق بی معناست

اگر کسی می گفت عاشم ؛

در دل به او می خندیدم و پند و اندرزش می کردم

ولی امروزر می گویم من نیز عاشق شدم

و اینبار با دیدن دو عاشق به خود می گویم

یعنی می شود روزی من هم در کنار معشوق خود بایستم و دست در دستش ؟!!!

دگر اینبار در دل نمی خندم من ، دلم سخت می گرید ...

به این حال و به این اوضاع

به این عشقی که چون یک جویی یک سویست

به معشوقم که گفتم عاشقت هستم

درون دل به من خندید و گفت تلقین است ...

وقتی که چشمانم پر از اشک شد و در میان هق هق اشکم به او گفتم

دوستت دارم ...!

باز خندید و گفت کودکانست ...

و من در دل باز می گریم

نمی دانم که این حس چیست ؟؟؟

آه عاشقان است ؟!! یا امتحان است ؟!!

و یا شاید هدیه ای زیباست

از سوی اویی که عاشقی را دوست می دارد ...

پس اینبار به نزد او روم و گویم که من هم عاشقی هستم

به دادم رس  !!! ....

به او گفتم ! او نیز لبخندی زد و گفت : صبر کن جانم !

و من در سوز عشق ام باز می سوزم ، چونان شمعی که می سوزد

و من دورم ز معشوقم و این دوری جان مرا بر لب رسانده

ولی باشد ...

من تا ته دنیا صبر می کنم ، صبر

نمی دانم کجا و کی ‍؟!! ...

ولی در دل یقین دارم که عشقم بی ثمر نیست

همان کس که این عشق را بر من هدیه کردست

مرا وعده داده به روزی که عشقم را بر ثمر نشاند

و من اینجا نشستم دل بیقرار و چشم انتظار آن روز پر شکوه .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 17:24  توسط داداش ابی | 

 

هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود.

 ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند.

 در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده.

مهم اشق است !

اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

 دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد.

 البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند!

اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد .

 ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!

البته زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!

اين بود انشاي من

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:42  توسط داداش ابی | 

خدا جون من شرمنده ات بودم و هستم ولی ممنون خودت يک راههايی ميذاری برای اينکه نشون بديم هنوز به يادت هستيم اما از همه اينها گذشته يک تصميمی با خودم گرفتم
تصميم گرفتم که تو راه منزل به سر کار و بلعکس با هات حرف بزنم بهت فکر کنم ميخوام يک هفته امتحان کنم ببينم چی ميشه ؟ البته تو هيچ چارچوب خاصی نميخوام حرف بزنم فقط مثل دوتا دوست ميخوام باهات درد دل کنم حتی برات تعريف کنم که تو شرکت چه اتفاقاتی افتاده ....شايد به نظر يک کم مسخره بياد ولی بهترين راه برای دوستی با توست . آخه ما آدما اول که تا هم دوست ميشيم از همين حرفها ميزنيم حرفهای روز مره بعد که خودمونی تر شديم از درد دلهامون ميگيم کاری نداريم که طرف برامون کاری ميکنه يا نه فقط ميخواهيم خالی شيم و از اين مصاحبت لذت ببريم .... خلاصه بدون هيچ چشم داشتی با هم رفيق جون جونی ميشيم اونوقت دوست داريم هميشه پيش هم باشيم تو خلوتهامون به هم فکر ميکنيم ....
خلاصه خسته ات نکنم به يک جايی ميرسيم که حاضريم جون هم برای هم بديم .
خدايا ميخوام به جايی برسم که با هات رفيق جون جونی بشم ميدونم يک شبه هم نميشه اين راه رو رفت برای همين از اول شروع ميکنم برات از خودم ميگم از اتفافاتی که برام ميفته و بعد فکر ميکنم اگه تو جلوم بودی چه جوابی بهم ميدادی ... آخر شب هم قرآن رو باز کنم يک صفحه ميخونم هر جا که اومد حتما فارسيشم ميخونم تا ببينم تو هر روز بهم چی ميگی أخه خودت گفتی هر وقت ميخواين خدا باهاتون حرف بزنه قرآن بخونيد .
خلاصه دوستای خوبم اگه ميخواين شروع کنين باهاش دوست شين بسم ا.... در ضمن خوشحال ميشم نامه هاتون رو بخونم اگه بتونم کمکی کنم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:24  توسط داداش ابی | 

  

                     ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ     

                                                                             بود بر شاخه هایم آخرین برگ 

                   تو پنداری که شب چشمم به خواب است 

                                                                            ندانی این جزیره غرق آبست 

                    به حال گریه می خوانم خدا را 
 
                                                                            به حال دوست می جویم شما را 

                   زبس دل سوی مردم کرده ام من 

                                                                            در این دنیا تو را گم کرده ام من 

                   مرا در عاشقی بی تاب کردی 

                                                                            کجا هستی دلم را آب کردی 
 
                   نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست 

                                                                            که پیش روی ما غمگین حصاریست 

                   بود روز تو برای ما شب تار 

                                                                            صدایت می رسد از پشت دیوار 
 
                   کلام نازنینت مهر جوش است

                                                                            صدایت در لطافت چون سروش است 
 
                   بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

                                                                            شب ما بهر تو همگام روز است 

                   به وقت صبح تو ما را شب آید

                                                                            در آن هنگامه جانم بر لب آید 

                  کویرم من، تو گلشن باش ای یار 

                                                                            به تاریکی تو روشن بــاش ای یار

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:0  توسط داداش ابی | 

یک ماه گذشت ماهی که امد تا بوی خوشش  تا یک سال دیگر روح  و جانمان را عطر اگین کند ماهی گذشت که امده بود تا روح و قلبمان را از زنگارهای گناه و الودگی جلا دهد مصفایمان سازد و هر انچه را که در گذشته از بدی در خانه دلمان رسوخ کرده بود پاک کند از دروغها و تهمتها و گناهمان شرمسارمان سازد و بسوی توبه ازعصیانهایی که کرده بودیم رهنمونمان کند امده بود تا فاصله ی زیادی را که از معبود مهربانمان بواسطه خطای بسیار وناسپاسیها ایجاد شده بود کم کند.امده بود تا لذت نماز اول وقت را که حداقل شکرگذاری از محبوب یکتا یمان است وشیرینی تحمل یک روز گرسنگی و دوری از لذائذ و هوای نفس که حد اقل اثبات اطاعت از قادر مطلق است رابه ما بچشاند.امد تا از گذشته بدمان حالی خوش بسازد و اینده از شیطان نفس در امانمان سازد چه خوش ماهی بود چه مبارک ایام دلنشینی بود ماهی که در بیست ونه روز وجود تا ریک و زنگار گرفتمان و سیاهیهای درونمان و گناههای در خلوتمان را ارام ارام تمیز و پاکیزه کرد شست و جلایمان داد و معطرومنوربه عید خوش رمضان دعوتمان کرد...چه خوب است اینچنین باشد.....خدایا ایا قبول است طاعتم.....ایا توانست این ماه پر برکت وجود تاریک مرا صفا دهد....؟....ایا عمری دوری از استان توبا بیست ونه روز بندگی نا خالص من نزدیکترم کرد؟؟؟...ایا گرسنگیهای من اطاعتم را به اثبات رساند درحالیکه هوای نفسم همچنان افسار گسیخته مرا به هر سو کشاند‍‍‍؟‍‍‍........خدا وندا شرمسارم که عمرم را به رمضانی دیگر و قدری دیگر رساندی و فرصتی خوش بر من مهیا کردی اماخود میدانم و میدانی که تاریکیهای وجودم راضیافت رمضان نیزمنور نکرد...عید رمضان بر من میگزرد و من سزاوار عیدی رمضان نیستم....خجل و شرمسار ازناسپاسیهای خود در برابر این همه موهبت توگرچه رمضان رو به اتمام است اما من همچنان در عمق وجودم سوسوی بخشندگی و فضل توامیدوارم میکندو گرچه از قافله خوبان مانده ام اما چشمان اشکبارم به اسمان ابی تو دوخته است تا بنالم در پیشگاهت که اکنون محتاج ترینم به رحم و کرم و رحمانیت و مهربانی تو....

یا رب به من و روی سیاهم نظری....کز نیک نمانده در وجودم اثری

گر عفو تو شامل گنه کاران است....یا رب نبود ز من   گنه  کار تری

...و اکنون عید مبارک رمضان امد و خوشا انانکه تو شه ای نیک بر گرفتند و با دلی پاک وناب عید رمضان بشارت دهنده اطاعتشان خواهد شد و تا سالی دیگر بیمه رمضان همراهشان..

و....مبارک باد بر شمادوستان و یاران  و مقبول درگاه حق اطاعت وعبادت خالصانه شما

عید فطر بر تمامی مسلمین و هموطنان و شما دوستان عزیزم مبارک باد...ملتمس دعایتان


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:10  توسط داداش ابی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عاشقانه تو را می پرستم

ای دلیل وجود من در زندگی

ای مهربان مهربانا

نوشته های پیشین
هفته سوم شهریور 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم دی 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
پیوندها
انعکاس
با هم و با عشق
خلوت دل....
زندگی زیباست
نگار جون
خط خطی های ناناز
پنجره ،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است
فقط خدا
ارزو های من
و باید گفت از عشق
به نام تک نویسنده سرنوشت انسان ها
*** HELLO *** WELLCOME ***
انعکاس...
عاشق تنها
شب مهتابی
دنیای من و تو
دختر شجاع
---^×...هر عکسی که شما بخواهید...×^---
mozhgan
ابجی الناز
دختران پرسپولیسی
دل یکی دل دلدار
اسمان عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان



 
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد